بهانه نگیر در این گیرودار
دل در خلوت تو لانه کرده
و اشباح خاطره چنان مستند
که چشم بستم بر هر آن چه باید می بود.
صیاد ناله سر داد!
گفتم: بفهم،گفت: آرام رو
گفتم: درک من، گفت: ترک تو
گفتم: منم، گفت: او
گفتم: به چه بند است، گفت: به یک مو
گفتم: عشق، گفت:"ما"یی دگر
گفتم: مردم، گفت: چه بهتر
گفتم: بس است، گفت: اول است
گفتم: پنج برگ ریختند، گفت: پنج؟
گفتم: رفتم، گفت: نرنج
گفتم: فریاد، ناله ای در باد
گفتم: بدرود، هیچ نماند در یاد!
سلام خدای من!
سال هاست که ندیدمت و باهات حرف نزدم! دلم گرفته، نه دیگه از این و از اون. دلم از خودم گرفته! دوست من! همراه شب ها و روزهای تنهاییم! تنهام! بهت احتیاج دارم، به عشقت، به دوستیت! عمو هادی می گفت که خودت گفتی که عاشق بنده ای نمی شی و اگه عاشق شدی ، در قبال عشقش اون رو می کشی! خدایا! چرا من رو نکشتی، خوب عاشقی نبودم! می دونم! من مثل اون عاشقی بودم که تو یک غار بود و خوبیش رو از خودش می دونست و نمی دونست که عاشق واقعی اونه که زرق و برق اون رو از عشقش دور نکنه! خدایا بد تو این منجلاب زندگی گیر کردم و بد زمینی شدم! بد! تو رو به دوستیمون کمکم کن پر بکشم!
امشب باخانواده ی ببر ملاقات داشتم! حرف ها و گله ها اما من گله ای نکرم. این برام مهم نبوذ مهم این بود که به نظر می رسه اوضاع بهتر شده! پریا داره وارد زندگی متاهلی میشه، زندگی همراه با خانواده ها! دلم نمی خواد خودم و رویاهام رو از دست بدم، دلم نمی خواد خودم رو از دست بدم! می ترسم، باید حواسم جمع باشه. امیدوارم مشکلی پیش نیاد!
اصل کلام اینه که به شدت لز آدم هایی که لال مونی می گیرند و در پوسته ی به ظاهر روشنفکریشون با یک نگاه از بالا به بقیه نگاه می کنند حالم به هم می خوره! آدم های ترسویی که مثل بچه ی آدم نمی تونند حرفشون رو بزنند و بازی درمیارن!از آدم های احمقی که هنوز عقلشون در حد یک بچه است و هنوز به یک قیم احتیاج دلرند و اگر اون ها رو توی این زندگی ول کنند، یک روز هم دووم نمیارن! و احمق تر هایی که تا آخر عمر جور اون ها رو می کشند. می دونی با خشم تمام می گم که باید این آدم ها رو تو زندگی واقعی ول کرد تا بفهمند معنیه زندگی چیه! از هر چی انگل که بیرون گود نشسته و می گه لنگش کن حالم به هم می خوره!
من غر می زنم، اشک می ریزم اما هیچ وقت تسلیم نشدم که تسلیم شدن یعنی مرگ! باید زندگی کرد!
فیلم "زنان" کوچک رو دیدم با بازیه "الیزابت تایلور".
اوه که چه قدر از خودم دور شدم. یادمه بچگی هام که چه قدر با "جو" یا "کتی"( اسمی که تو کارتون داشت) ( اسمش تو کتابش رو یادم نیست) همزادپنداری می کردم. همون دیوونگی ها! نوشتن توی جا ی خلوت و اعتیادم به نوشتن رو فراموش نمی کنم، داستان های عجیب غریبم که بعدها سبکش عوض شد، تنفرم از استفاده کردن لباس های زنانه ، اعتماد به نفس زیادم، کنجکاویم برای آشنایی با آدمای جدید، دویدن هام که همیشه بابا به خاطر اون دعوام می کرد، اشکم وقتی که اولین بار فکر کردم پریسا داره اردواج می کنه ! هرچند خیلی وقت ها سرکوب شدم، خجالت کشیدم، اما باز رویاها وزندگیه خودم رو داشتم. همیشه دلم می خواست برم، یک جایه کوچیک، یک روستای کویری! یک زندگیه خصوصی!
اما عشق!
انگار قسمتم بوده که به آدم هایی عشق بورزم که من رو نمی فهمیدند و آدم هایی که تاحدودی درکم می کردند آدم های نامتعارفی بودند و متاسفانه از بالا به من نگاه می کردند( دوست کوچیک من!). شا ید این حرفم بدجنسی باشه! اوایل با ببر تو یک مسیر بودیم، تو خواب و ریا، حرفای مشترک ، عین دوتا خط موازی که فکر می کردند به هم می رسند و اما یهو دیدند دارد از هم دور می شن! نمی دونم شاید این بر میگرده به این که دیگه هیچ کدوممون خودمون نیستیم!
درسته که پریا رویاهاش، خودش، فکراش رو گم کرده اما هنوز اون پریای کوچولو و پر امید تو درونم داره زندگی می کنه و بال بال می زنه که ببینمش و از قفس درش بیارم! شاید وقتش که دنبال رویاهام باشم و نه جاه طلبیام! شاید وقتشه که به قولی که به اون معلم تو کلاس(با شهادت تمام همکلاسیم)دادم عمل کنم و بنویسم! ببر جونم! من تو گذشته زندگی نمی کنم، من می خوام پوست اندازی کنم و خود واقیم رو که تو مسیر خودش بود ویهو به بیراهه رفت رو دوباره پیدا کنم!
مرگ را در آغوش گرفتن
چونان تسلیمی مذبوحانه
در برابر رنج.
: "وامیدارمتان
به کرنش در برابر خویش
به پیغام تسلیم عجز و لابه ی خدایی من!
به هرزه گردی بسنده کنید
که من افیون توده هایم!"
سکوت و اندک ایستادنی خمیده.
:" برمیدارمتان رو از آبرو
هر آنچه از آن شرمتان آید پیش رو
اینک آنست آن چه من می خواهم
و فرمان از بلندای کبریایی من است
سکوت تا مرگ"
بر تلی خاک
رو به مغرب دراز کشیده
حفره ای سیاه، سکان آرزویت
مرگ، تسلیم!
گوله گوله آدم ها جمع می شوند، فضا بوی سبز می ده، پچ پچ ها همه سبزند! یهو فریادها رو می شنوی: مرگ بر روسیه! موج می ره جلو. ترس تو وجودهاست! خرچسونه ها نزدیکند. همه فریادند! همه خشمند! همه امیدند! "ایران شده فلسطین مردم چرا نشستین" صدا و فریاد است. سعی می کنی به همه لبخند بزنی، دوست و دشمن!
قداره کش وسط سبزها کرکری می خونه: هر کی خایه داره بیاد جلو.. با زنجیر هزارساله اش می زنه تو سر و صورت مردم. همه خشمند ولی مهارش می کنند. صدای بلندگو میاد: مرگ بر اسراییل! ههمه فریاد می زنند: مرگ بر روسیه! بلندگو بلند تر می گه: مرگ بر اسراییل! همه بلندتر می گن: مرگ بر روسیه! دخیل سبز به وانت بسته شده! شاید انتظار شفا دارند! یک صدای گنگ میاد: مرگ بر منافق! بوی خرچسونه میاد! می ترسی و اشکت درمیاد، احساس سوزش عجیبی توی دلت می کنی و دلت میسوزه از این همه حجم های خالی ندونستن. پیرمردی گوشه ی خیابون گریه می کنه، پسری بغلش میکنه و می بوسدش و شاخه سبزی در دست داره که بالاش عکس یک" صد"است، اما نه غلتیده در خون! اشکت در میاد! موج میره جلو. بچه ای در آغوش پدرش به همه نگاه می کنه و پیرزنی دستاش رو به آسمونه!
روی چمن ها توی پارک نشستی، دلت پر غمه عجیبیه! ابرها سیاه می شن. بارون میاد. غم تو دلت مونده و بغضت خفه می شه!
“FATSO” به نظر در حد یک فیلم پورنو میومد اما واقعیتش:
سکس مساله ای هست که تو طول تاریخ خیلی بهش پرداخته شده! اون قدر زیاد که حتی در کتب آسمانی هم در مورد اون نوشتند، کتاب ها و فیلم های زیادی هم در مورد اون بوده، قتل ها، تجاوزها و به طور کلی جنایت ها! مشکلات روحی و روانی و شکست ها!
هیچ کس نمی تونه نیازش به "سکس" رو انکار بکنه و اگه این رو بگه بزرگترین دروغ تاریخ رو گفته!
هر چی که سنم بالاتر می ره نظرم در موردش عوض می شه! قبلا" فکر می کردم که "سکس" عشق رو از بین می بره و اونقدر کثیف هست که حتی نباید کوچکترین صورتش وارد عشق بشه و نتیجه اش این بود که اولین بوسه من رو دچار یک حس گناه و سردرگمی عجیبی کرد! اون قدر عجیب که با این که برام لذت بخش بود اما چون با باورهام منافات داشت، خیلی آزارم داد. بعد از اون یک فاصله ای پیش اومد و من بارها این لذت گناه آلود رو تو ذهنم مرور می کردم!
اما بعدها با این که قبحش برام ریخته بود و اون رو آمیخته با عشق می دونستم، باز با خودم درگیر بودم ودلم می خواست ازش کناره بگیرم! حتی حلقه ی توی انگشتم هم نمی تونست من رو آروم کنه و باز به خودم می گفتم عشق باید پاک باشه و اگه "سکس" نباشه آیا عشق نابود می شه یا نه؟ سوالی که هنوز هم نتوستم بهش جواب بدم. بعدها به این که فکر می کردم که پسرها از نداشتن "سکس" رنج می کشند آزارم می داد و هرگونه رفتار وعملی و حتی کلامی که ار اونها در این مورد می دیدم نارحتم می کردم ولی ته وجودم یک حس انزجار نسبت بهشون پیدا می کردم! هرچند در دخترها هم این مساله وجود داره و شایدبخوان انکارش کنند ( کافیه ی که دختری مواد مصرف کنه و مست بشه نا بخواد خود واقعیشو نشون بده!(به قول دوستی فروید هم به بیمارانش برای روانکاوی حشیش می داد!)) این مساله نمودش توی این بود که دخترها (نه همشون) توی خوابگاه به دنباله فیلم های صحنه دار اما نه کاملا" پورنو بودن. این هم فکر می کنم بر می گرده به نوع تربیت زن در اجتماع و ضعف جسمانیش در برابر مرد وگرنه من معتقدم زن ها هم به همون اندازه ی مردها در این مساله مشتاقند و فقط خودشون رو گول می زنند و یا به عبارتی از خودشون خجالت می کشند و باورهاشون بندیه براشون!
اما برنده ی اصلی زناند! اونها حق انتخاب دارند و دامنه ی انتخابشون اگه به این مساله مشتاق بشند وسیعه. به نظر من این مساله و عدم درک حس مذکر باعث می شه که زن ها سعی کنند به اندازه ی کافی تحریک کننده باشن و به این وسیله هر مردی رو به بند بکشند و سرآخر اگه دلشون خواست تشنه برشون گردونند، چون تو فعلش اونا مغلوبند! جالب این جاست که تو طول تاریخ همیشه یک حس انزجار در زن ها نسبت به فاحشه ها وجود داشته که بازم فکر می کنم این بر می گرده 1- به این که خوب اونا معشوق ها را به عبارتی برده ها رو از دستشون درمیارن! و 2- این که اون ها به آزادی و به عبارتی قدرت اونها حسادت دارند. چیزی که شاید آرزوی هر زنی باشه! قدرت!
اما گاهی هم می گن دلمون به حالشون می سوزه و باز هم می خوان این میل خودشون رو پنهان کنند!
اما چرا زن ها از این قدرت می گذرند! واضحه اونا نمی خوان مغلوب باشن و تنها می خوان برده هاشون رو تا لب چشمه ببرند و حاضر نیستند که تاوان اون یعنی دیدن ضعفشون و گاها" تحقیر رو تحمل کنند!
اما واقعیت "سکس" یک نیاز انسانی است که نباید کاملا" محدود بشه و نه باید ابزاری برای به یوغ کشیدن دیگران باشه! " سکس" مساله ای است که توی جامعه ی ما یک تابوی بزرگه! چیزی که همه رو دچار عقده های جنسی کرده، پسرهایی که نمی تونند ازدواج کنند و نمی تونند عاشق باشن و با عشقشون رابطه ی جنسی داشته باشند. دخترانی که این اسلحه رو برای نجات خود از تجرد حفظ می کنند تا بتونند مثل مادرانشون برده داران خوبی باشند. فکر نکنید این مساله مختص غشر خاصیه! نه حتی عده ای هم که ادعای روشنفکری و داشتن تمدن عالیه دارند هم تو این دسته قرار می گیرند.
به نظر من عشق هر گونه رابطه ای رو مجاز می کنه اما اگه قرار بشه مساله فراتر از این بشه چی؟ یعنی کسی بخواد تنوع داشته باشه چی؟
جوابم به این سوال این بود انسان والاتر از اونه که بخواد تو مساله ای غرق بشه و به شکل یک حیوان دربیاد! اما باز این باعث نابودی این خواست نمی شه!
یک دوره ای تو زندگیم باور عجیبی داشتم، هر آدم باید آزاد باشه تا هر کاری دوست داره بکنه و این می تونه خود واقعیش رو به اون نشون بده و به اون کمک می کنه که خودش رو اصلاح کنه!
اما الان می دونم که این اشتباه محضه و انسان آن قدر ظریف هست و عمرش کوتاهه که نمی تونه آسیب های ناشی از اون رو جبران کنه! پس باید با این همه عقده های روانی چی کار کرد؟ می دونم دوستی می گه: روانکاوی!
اما من به شدت از اون می ترسم، روانکاوی آدم ها رو به موجودات کوچیکی که اختیاری از خودشون ندارند تبدیل می کنه و به اونا می گه که نه باوری دارید و نه عملی متعلق به خودتونه و همه چی بر پایه وردی هایتون از اطرافه و احساس!
شاید اشتباه بکنم و اما واقعا" هنوز نمی دونم راه حل اون چیه؟
