![]() |
![]() |
|
|
خوب امروز هم تمام شد. با پايان ساعت كاري روزهم تمام مي شود، اصلا" انگار همه چيز تمام شده است، انگار من تمام شده ام، انگار تمام انرژي كه در بدنم بوده تمام شده، انگار قصه ي زندگيم ديگر چيزي براي گفتن ندارد. دوباره همان صداي قديم در مغزم است. بايد بروم! بايد بروم! اما نمي دانم به كجا؟!فقط مي دانم بايد بروم! يك تغيير! يك مقصد كه منتظر من است! از همكارام به بهانه مسير ديگري خداحافظي مي كنم! 15 ساله كه اين صدا در گوشم است! حالا مي خواهم به او گوش كنم. بي مقصد به راه مي افتم ، شايد مسير خودش من را به مقصد برساند! آدم هايي كه از كنارم رد مي شوند برايم مثل سنگ هاي كناره يك جاده ي طولاني اند! به هيچ كدام اهميت نمي دهم. فقط مي روم! مي خواهم فرار كنم از چه نمي دانم! نمي دانم قرار به آزادي برسم يا به قفس! يك آرايشگاه در مسيرم است! زنگش را مي زنم! صدايي من را دعوت به داخل مي كند. وارد ساختمان مي شوم، از پله ها به سمت در ورودي آرايشگاه پايين مي روم! در آن نيمه باز است، وارد مي شوم و در را پشت سرم مي بندم. به منشي لبخند مي زنم! با لبخندي پاسخم را مي دهد. به او مي گويم كه مي خواهم موهايم را كوتاه كنم، از من نام آرايشگري كه مي خواهم موهايم را كوتاه كند مي پرسد، مي گويم كه برايم فرقي نمي كند. مي گويد كه بروم بر صندلي جلوي آينه بنشينم و بعد ميترا را صدا مي زند. بر صندلي مي نشينم، شالم را ازسرم بر مي دارم، موهاي رنگ كرده ام از شانه هايم هم بلند تر شده است، رنگ طلايي دوديش حالم را به هم مي زند، انگار ميليون ها زنبور بي حال بر موهايم نشسته اند و گرد غبار بر آن ها نشسته، همه مي گفتند اين رنگ خيلي به رنگ پوستم مي آيد، ولي الان فقط دلم مي خواهد همه ي زنبورها را از اين زمين رم بدم. آرايشگر كه احتمالا" همان "ميترا" است، بالبخند به سمتم مي آيد. موهاي قهوه اي مواجي دارد كه با گيره اي در بالاي سرش جمع كرده، صورت استخواني و دماغ كشيده اش ، به همراه چانه ي تيزش او را شبيه يك معلم بداخلاق كرده است. با لبخند به من نگاه مي كند و مي گويد:" چه مدل مويي مي خواهي عزيزم؟" سعي مي كنم، من هم لبخندي بزنم و مي گويم:" مي خوام تا حد امكان موهام رو كوتاه كنم، اگر هم ماشين اصلاح داريد، ماشينش كنيد." آرايشگر ابروهايش را به بالا مي اندازد و با تعجب مي گويد: "چرا؟ حيف اين موها نيست؟! مگه تازه رنگشون نكردي؟" سريع مي گويم: "نه! اصلا" هم حيف نيست! خواهش مي كنم سريع! فقط مي خوام كوتاه كوتاه بشن!" شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد: "هر جور كه دوست داري." و قيچي را به دست مي گيرد و شروع به رم دادن زنبور ها مي كند. او قچي مي زند و من مي بينم كه زنبورها در هوا به پرواز در آمد ه اند. در همين حين در آينه پيرزني را ميبينم كه وارد سالن شده است.پيرزن قامتي ايستاده و هيكلي موزون دارد و چروك هايي كه از گوشه و كنار صورتش به زحمت از زير دست بوتاكس و تزريق ژل و ... در رفته اند، تنها مي توانند سن او را به انسان بفهمانند، به نظرم حدود 60 سالي سن دارد. زني ديگر با او احوال پرسي مي كند، پيرزن بر صندلي مي نشيند و كفشش را در مي آورد و با صدايي كه انگار صداي زني سي ساله است به زن ديگر كه آرايشگر است مي گويد:" ژاله جون! مي خوام مثل هميشه خودت پديكور و مانيكور ناخن هام رو انجام بدي!" از تعجب دهانم باز مي ماند. ميترا كه همچنان مشغول پراكندن زنبورهاست آرام مي گويد: "فك مي كني چند سالشه." من هم چنان كه سرم از سنگيني موهاي و دست او رو به پايين است مي گويم:" حول و حوش 60 سال." ميترا خنده آرامي مي كند و آهسته گويد:" 82 سالشه! دو ماه پيش پسرش كه 62 سالش بود مرده!" خند ه ام مي گيرد خودم را تصور مي كنم كه 82 سالم است، البته اگر زنده بودم، با سري سفيد مثل بيابان و موهاي كوتاه! ناخن هايم هم احتمالا" هر كدام شبيه كج بيل خواهند بود و شايد هم بچه اي هم نخواهم داشت كه برايم گريه كند و يا من برايش گريه كنم. ميترا مي گويد كه كارش تمام شده است و به سرم كه هنوز به نظرم موهايش بلند است نگاه مي كنم و مي گويد:" به خدا موهاي پسر من از موهاي تو بلندتره!" نگاهي به آينه مي اندازم و فكر مي كنم كه موهاي پسر او چه قدر است و اصلا" پسرش چند ساله است. لبخندي مي زنم و مي گويم:" ممنون! همين خوب است." و از صندلي بلند مي شوم و پيش بند را باز مي كنم و خودم را مي تكانم. ميترا خنده ي ريزي مي كند و مي گويد:"اما بانمك شدي! اگه پسر بودي خوب كشته مرده پيدا مي كردي." به حرفش فكر ميكنم، آرزو مي كردم كه" اي كاش پسربودم تا لااقل چند تا به قول ميترا كشته مرده داشتم." تشكر مي كنم و مي خواهم از سالن خارج شوم كه چشمانم به چشمان پيرزن مي افتد كه پر از اشك است. شايد او هم مي خواهد فرار كند!!! دستمزد كوتاهي مويم را به منشي مي دهم و شالم را برسر مي گذارم. خودم را در آينه نگاه مي كنم! چه حس خوبي دارم، فقط انگار گرده گل ها بر سرم مانده، خداحافظي مي كنم و از آرايشگاه بيرون مي روم. " در كوچه باد مي آيد" و من به فرارم مي انديشم، دلم مي خواهد جايي بنشينم، انگار فكررفتن خسته ام كرده است. كمي جلوتر آن طرف خيابان پارك كوچكي است، دلم سيگار مي خواهد، سوپري كنار آرايشگاه است، مي روم و يك پاكت سيگار "بهمن" مي خرم. دلم تلخي مي خواهد، دلم حس بورژوايي نمي خواهد. دلم رهايي مي خواهد، نمي خواهم با "مارلبرو" پز بدهم، آن هم در يك محله ي با كلاس! مي خواهم كاملا" خاكي باشم. به سمت پارك مي روم. مركز پارك با يك نيمكت خالي بين دو درخت و رو به محل بازي بچه ها را انتخاب مي كنم و بر صندلي مي نشينم. سيگار را روشن مي كنم و پكي عميق به آن مي زنم، به سرفه مي افتم، زمان زيادي است كه سيگار نكشيده ام.تلخي آزار دهنده اي ته گلويم حس مي كنم و پك ديگري مي زنم، به وسايل بازي نگاه مي كنم كه بچه اي با آن ها بازي نمي كند. به روبه رو نگاه مي كنم و ذهنم به هر سمتي ميرود. دهمين سيگاررا هم خاموش كردم! گلويم مي سوزد، نمي دانم چرا چشمانم خيس است؟، نمي دانم چند ساعت است كه اينجايم؟. هوا كم كم دارد تاريك مي شود. از جايم بلند مي شوم نمي خواهم كسي مزاحمم شود. موبايلم را از جيبم در مي آورم. ده تا تماس پاسخ نداده داشتم. حتما" الان ديگر به بيمارستان ها هم سر زده! به او زنگ مي زنم كه به خانه مي آيم، گريه مي كرد و كلي سرم داد و هوار كشيد كه تا حالا كجا بوده ام و چرا به تماس هايش جواب نداده ام.. از پارك خارج مي شوم كه به خانه بروم كه پيرزني را كه در آرايشگاه ديده بودم را مي بينم كه در دستش سيگار روشني است و آرام آرام دارد راه مي رود. نزديكش مي شوم، نگاهي به من مي اندازدو مي گويد:" بالاخره بايد رفت." و مي رود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:11 توسط پریا |
|
|
پاهايم سنگين شده اند و آن ها رو به سختي از پله ها بالا مي برم، قلبم به شدت مي زند، ممكن است چند لحظه ي ديگر با او چشم در چشم شوم، تا يكسال قبل شركتي كه در آن كار مي كرد در همين ساختمان بود. هم دلم مي خواهد ببينمش و هم نه! اگه ببينمش چه مي خواهم به او بگويم، تا چند روز پيش اگه ازمن مي پرسيدند كه دلم مي خواهد ببينمش مي گفتم: "نه! هيچ وقت!" اما از وقتي كه آن آگهي كار را تو ساختماني كه او در آن بود، خوندم، ديدم! شوق زيادي تو دلم براي ديدنش احساس كردم، عين يك مرض كه هر چي بيشتر بهش بي محلي مي كنم بيشتر جذبم مي كنه! دقيقا" نمي دونم كدوم طبقه است. اصلا" مي بينمش يا نه! احتمالش زياده كه نبينمش! اما اين حس كه او، اين نزديكي هاست قلبم رو به تپش وا مي داره! از ته دل آرزو مي كنم، ببينمش بعدش برام مهم نيست!
هفت طبقه رو از پله ها بالا مي روم كه شايد او را ببينم، به هر طبقه كه مي رسم، سرك مي كشم كه او هست يا نه! به طبقه هفتم مي رسم، پنج دقيقه به وقت مصاحبه ام مانده. در مي زنم و با اجازه از صدايي كه به من اجازه ورود مي دهد، داخل مي شوم. منشي زيبا و لوندي از من سوالاتي مي پرسد كه سريع پاسخش را مي دهم و بعد من را به اتاقي راهنمايي مي كند، فرد مصاحبه كننده سوالاتي مي پرسد و من نمي دانم چه جواب هايي مي دهم، فقط سعي مي كنم كه بي ربط جواب ندهم. با قول تماس ازطرف آن ها از اتاقش خارج مي شوم. از منشي زيبا تشكر مي كنم، دلم مي خواديك نيم لاسي باهاش بزنم ولي وقتي به در نگاه مي كنم، دوباره قلبم به تپش مي افتد و تنها به يك خداحافظي اكتفا مي كنم. هفت طبقه ديگر وقت لازم دارم تا ببينمش، يا حتي مي توانم به او زنگ بزنم. اما دلم مي خواهد ديدنم اتفاقي باشد. هنوز غرور دارم و نمي خواهم بفهمد كه چه قدر دلم مي خواهد ببينمش! شش طبقه رو پايين اومدم. طبق قاعده ديگه نبايد اميدي به ديدنش داشته باشم. اما دلم مي خواد اينجا مكثي كنم. احساس مي كنم قلبم داره ازسينه ام بيرون مي آيد، كسي از پله ها بالا مي آيد، زمان خيلي كند مي گذرد، اصلا" انگار ايستاده. سايه زني را مي بينم كه درحال نزديك شدن است، نمي تونام صورتش را ببينم، سرش پايين است، جلوي راه او هستم، ايستادم، سرش را به بالا مي گيرد، قلبم مي ايستد، زمان ايستاد، انگار منتظرم بوده و تكان نمي خورد و فقط به چشمانم خيره شده، نمي توانم حرفي بزنم، چشمانش پر از اشك شده، دستش را در دستم مي گيرم و به ديوار تكيه مي كنم، نمي توانم حرفي بزنم ، صورتش زنانه و زيبا شده. دستم را به لبانش نزديك مي كند و مي بوسد، انگار خوابم، دلم مي خواهد محكم بغلش كنم و تمام صورتش و لبانش را ببوسم، اما نم توانم، نفسم بند آمده است، صدايم مي كند، دستش رابر گونه ام مي كشد و صدايم مي كند، ناگهان انگار كه به اين دنيا برگشته باشم نفس عميقي مي كشم، گريه مي كند. حالش را مي پرسم، مي گويم خوشحال است؟ خوشبخت است؟ با سر جواب مثبت مي دهد. مي پرسد كه خوبم؟، كه چه كار مي كنم؟ كه خجالت مي كشيدمن راببنيد، كه چه قدردلش مي خواست من را ببيند، كه اي كاش من را نمي ديد! كه نبايد ببينمش! كه خداحافظ! دستش را به لبانم نزديك مي كنم، بوي كرم و غذا و كيبورد مي دهد، مي بوسمش! بوي زن مي دهد! مي گويم: "خوشبختي!" خداحافظي مي كنم و طبقه ي اول را هم به پايين مي روم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:31 توسط پریا |
|
|
وقتي كه اونقدر فكر مي كني و اونقدر درگير زندگي مي شي كه ديگه يادت نمياد به چي فكر مي كردي و چي مي خواستي، تبديل مي شي به يك آدم كه فقط از خودش راضي نيست و مي دونه كه يه روزي يه چي مي خواست و الان حتي يادش نيست چي مي خواد! حالا تو اين وضعيت داغون بياد يك كتابي هم بخونه از كسي كه توي دانشگاش بوده و فكر مي كنه كه شايد توي يك فاز فكري بودند! اونوقت دو تا غم به غماش اضافه مي شه كه اي واي عاشق نوشتن بودم و ننوشتم! و اي واي يادته كي بودي و به چه چيزايي فكر مي كردي و الان تنها دغدغه ات شده اينكه مادر شوهرت چي مي گه و خواهر شوهرت چي مي گه و كجا مي شه رنگ موي خوب در آورد و كجا مي شه خونه خريد و ووووووووووووووو!
احساس مي كنم تو قفسم! باز حس رفتن دارم!برم فقط برم! نمي دونم به كجا بايد برم! يك روزي شايد همين ديروز فكر مي كردم كه با خيال و رويا مي تونم خودم رو آروم كنم! اما ديگه حتي نمي تونم فكر كنم، نمي تونم تمركز كنم! يهو كل وجودم يخ مي كنه و دلم مي خواد سر همه داد بزنم و فرياد بكشم و گريه كنم! انگار تو مخم پر از نمي دونم چيه! همه ي فكراي ناتموم تبديل به پچ پچ هاي مبهمي تو مخم شدند! مي خوام برم! مي خوام برم فرار كنم! اين روزا همش خودم رو تو فضاي داستام"بزمرگي" "جواد سعيدي پور" مي بينم، انگار يه راهي رفتم كه برگشت نداره، انگار منم تو جايي هستم كه خدا روش رو برگردونده! به اون لعنتي هم حسوديم شده كه تونسته كتابش رو تموم كنه و يه احمقي مثل من اون رو بخونه و حالش بد بشه! اصلا" گورباباي عمو هادي كه مي گفت بنويس و بعد آتيشش بزن! آن چه كه از آتش ميايد بايد به آتش برگرده! اصلا" گورباباي آتش بزار بقيه هم بخونن و بگن ديوونه است! اصلا" انگار يوحنا وايساده و داره بهم پوزخند مي زنه و مي گه تو هموني كه تو بارون دربدر دنبال حقيقت مي گشت و جلوي اون همه آدم گريه مي كرد، هه تو هموني بدخت! تو هيچي نيستي ! ديدي چه ارزون خودت رو و من رو فروختي! نمي دونم شايد اونم تو گذر زمان يخ زده و منجمد شده! اصلا" گور باباي همه! اصلا" گور باباي من! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:33 توسط پریا |
|
|
از چند چيز متنفرم:
1 - هورت كشيدن هر نوع مايعات خوردني 2- ملچ ملوچ كردن موقع غذا خوردن و كلا" صدا دادن موقع غذا خوردن 3- الكي گريه كردن و ادا درآوردن 4- ادعاي دوست داشتن بدون هيچ گونه هزينه اي براي كسي كه دوست داري 5- احمق بودن و سواري دادن و هرگونه حماقت 6- پر رو بودن 7- دروغ گفتن 8- چاپلوسي كردن 9- تيكه انداختن 10- آويزون بودن پس بدانيد و آگاه باشيد از اين 10 مورد بپرهزيد و اين است 10 فرمان من كه به بندگانم نازل كرده ام! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:41 توسط پریا |
|
|
به یک نتیجه رسیدم٬ حتی با خودکشی و مرگ هم به آرامش نمی رسی! نه به خاطر اینکه گناهه! نه! به خاطر اینکه که من به جاودانه بودن انسان اعتقاد دارم٬ به اینکه وقتی مردی هم هستی و باز همه رو می بینی٬ حالا فکر کن مردی و تمام اون غصه های قبل مرگت وجود دارند و اون موقع واقعاً دیگه نمی تونی کاری بکنی٬ حتی اگر هم بخوای نمی تونی کاری بکنی! پس راه فرار چیه! باز هم می رسیم به قصه ی شیرین دیوانگی! خوب دیوانگی که قبلاً فکر می کردم رسیدن بهش خیلی سخته و رو خیلی نزدیک می بینم و تنها چیزی که توش لذت بخش می بینم همون رهایی و خودت بودنه! پس فعلاً زنده باد دیوانگی!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:18 توسط پریا |
|
|
مقدس یا شیطانی! ملحد یا مومن! هممون بد تو زندگی گیر کردیم! تو زنجیرهایی که به هم بافتیم و عاشقشونیم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 16:9 توسط پریا |
|
چراغ عمر این کودک رو به خاموشی است، نجات دهنده ای هست؟
" مهم : هم اکنون با پدر امیرعلی
تماس حاصل شد و ایشان توضیحاتی دادند:
http://www.iscdp.org/
تحلیل شــوک
چراغ عمر این کودک رو به
خاموشی است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:55 توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|